تبليغاتX
آسمون ریسمون

آسمون ریسمون

آسمون و ریسمون بافتم/تاختم/باختم/چیزی شبیه خود را به دار آویختم....بخوانم!

شعر برای هانگزو و برکه هایش

 

چشم انداز پر جلال هذ یان را

بر قدم گاه نُه رنگ به نظاره خوابم برد

من و رنگها خوابیدیم و سرگردان تازه ترین انحنای شمایلی شدم:

جریان شیری مه بر شکنج های افسون شده آب

عبور گروهی ماهیان سرخ، در هاله ای از بی گناهی

و تصویر لرزان برگهایی عطرآگین بر برکه های سبزِ کف آلود

سبُکی در من زوزه کشان در جولان است و

جشن های بهجت زای تنهایی ام را به هیچ زیبایی نمی فروشم.

حتی فریاد زنی در تندیسش راهم پس مانده های باد با خود نمی برند....

و در غم انگیز ترین گوشه نمایشگاه،

تشکیلات رنگ ها گذار گنگ شان را در در قاب های مقابل

فقط نگاه،نگاه،نگاه ......

شرمگین خونی که در سرپنجه های ذهنم آرام نمی گیرد/

چشمانم چقدر بدهکار داستانهای نا تمام اند

شهر را باران رُفته است و

باز این منم،کنار برکه های فراموشی ، در جامه نوعروسان/ با دسته گلی

/خیره بر بازی آب و مه

دست در دست انتظار.

عبور سرخ ماهیان حباب،خطی منحنی بر آیینه آبها بر جای می گذارد

ونسیمی سرد آخرین تکه ها یم را بازی می دهد...

شادمانی کشف بی حجمِ طرحی نا تمام از تَن های باد،

در خطوطی پیچان میان سنگ و مه.

حباب بزرگ ، سایه سار بیدی بر جلبک های اسرار کنار برکه ها

ماهیان سوال و برکت

و این بار تجسد پر جلال هذیان های بادهای مرده/او در او جان می بازد

هانگزو! ای  شهریار  من

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 8:45  توسط نوشت  | 

از زمستان هایی که در من زبانه می کشد...

 

 

بنویس از یاد های معوج بر امواج خاموش خاطره ها

قیاس کن حجم بی انتهای فراموشیهایت را در برابر  دانایی حقیرت

حفظیات مکرر

ساعات گرم تابستان و شعله های بی تاب حسادت به چیزهایی که نمی دانیشان

من چهره ام را در ورای دست های بی گناهی ام

در همیشگی سال ها پنهان کرده ام   

چشمانم غبار  معلق در هنوز بادهایی باکره  را دنبال می کنند و                    

کاش تویی برای این خطوط پست پیدا می شد...........

غزل به غزل گریستمت

  نامت گوشه تمام نیایشهای نا تمامم سنجاق بود  

وحریر و باد و ابریشم زمزمه چشمان مظطربت

تابستان در من زبانه می کشد بارقه های نیامدنت را

ای گواراترین نفرین!

راه افتادم

خیابانها یکایک عبورم کردند و هر بار

به بزرگراه هایی تازه تر ریختم

میلاد نامنتظر کدامین تصادفی؟

آفتاب تا آفتاب /خدا خواهد خندید

و شیاطین شهر هر روز فرشته ای جدید را .........

آنک موسیقی! گذار گنگ آهنگ های بی گاهی

گوشهایم  برای تو .

کو زندگی تا این جان اسیر را برایش قربانی کنم؟

نه بانو...زندگی سگ ملوس تو نبود

آن پنجره های سوسو زنان طرف دیگر شهرهم نبود

اصلا نبود ونیست و...

زندگی آخرین خنده خدای بود .

هنگامه است اینجا

درد در درد می دود

 فریاد در فریاد می جوشد

رفت و آمد در هم شده اند

گاه و بی گاه در تناوبند

و من همچنان چهره در دستها پنهان می کنم

 

برف در من می بارد و

آسمان با تمام ابرهای پاکی اش ، بوم سیاه ستارگان پگاه

عابری پیچیده در شال در من از من می گذرد

چه وقت خوبی است.....

کنار روح بزرگ رود، با آبهای تلاطمش

منظومه سایه سار ها را به تماشا بنشینی

گستره سپیدی برف ها را به لختی برافراشته سپیدارها تبریک گویی

آنگاه...

آرام آرام درونت بیانباشد از ریزشی شرم سار آفتاب افق های بنفش و نارنجی

به کسانت  بیاندیشی

 و   منجمد در زیبایی پیرامونت /فراخوان آبهای نا آرامی

چهره در اشک هایت غرقه کنی.

 

                                       

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 21:14  توسط نوشت  | 

آخرین اتود بانویی نا منتظر از جا مانده های من

 

 نمیدانم کجای بازی بودم 

که فاصله ها به هیات دوشیزگان وسوسه

مرا از من  دور کردند و

جایی شهریارم شد که در آن

 آرزوهایم ، لخم و گرم/ آویزان قلاب سلاخی اش

سرخ و خون چکان  می چرخند

شهری منجمد ازآفتاب های ساختگی/ مرا سخت در آشفتگی آغوشش می فشرد

و آسمانش هر دم به رنگ هایی غریب که نامشان را نمی دانم

اینگونه بود که سرنوشت کوچک و  بی زمانم

بازیچه بادهای موسمی، با برگ ها؛گناه متورق درختان

درهم پیچید

با ابرهای شهری بی آسمان

با همه مردمی که نداردش

و با همه خیابانهایی که نفرین رد پاهایم را  هر روز عصر جشن می گیرد

حالا دیگر با زی من در شهری می خلد

که دروغ وتظاهر نماز مردمش است و

تو را به قدر کفش و ماشینت ارج می نهند

شهری شوم که قبیله کتاب ها از آن کوچیده اند

فکر من در این شهرک ارتفاع و آسانسورهای تنبل، کج میرود به پیش

ماشینم عبور محوش را در همه چهارراهای خوابگاهش فراموش می کند

و پنجره های  تالارهای بی انتهای آپارتمانم، هر بار منظری نا منتظر تر از دیروز را

قاب قاب قاب نقاشی می کند...

و من مکرر از جیغ های سکوت/ سیاه و بنفش در قاب اتاقم

 از هجرت تمام موسیقی هایی که می شناختم

 جا مانده ام/

نه! باید بسنده کرد به شب ،که تجسم انکار روز است و

زندگی که سایه کوتاه مرگ است،

مرگ بزرگ....مرگ معما

 

بازی های تلخ پایانی نمی شناسند

و من پیچیده در رنگ هایی بی امان /خیس و تب آلود

در تابلویی روزنامه پیچ به شما فروخته می شوم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 17:55  توسط نوشت  | 

رکوییم بیست وششم برای میلادم

 

و ناقوس سه بار

بی‌صدا، در جمجمه سنگین‌اش بر آشفت

دستی طناب را می‌کشید

دستی سرد، برآمده از سیه انبوهی عدم

چه کسی؟

چه کسی شمع‌ها را فوت کرد

وقتی که هنوز نزاییده بودی و

/ زانوها در بغل، سر فرو برده به سینه /

داشتی بی‌صداترین تعلیق خیست را غوطه می‌خوردی

درست زمانی میان عشق و هیاهو بود انگار

که قسم خوردی بر عطوفت بی گناه تمام خواهران سقط شده‌ات

/آغشته به خون وخیانت/

که نه! نمی‌خواهی زاده شوی

اما دستی برآمده از سیاهی بود که می‌کشید طناب را

و ناقوس در تلاطم میان عشق و هیاهو

کره آتشینی بود که فرا می‌خواندت به جولانی

از عدمی کوچک

به لایتناهی عدمی بی مرز

کسی نامت را زمزمه کرد و

تو در گستردگی بی کرانی  متولد شدی

نمی گریستی!

تنها  نگریستی به دستانی که در طناب گره خورده بود...

فرشته‌ای کودک گون/با بالهای کوچک و سپیدش

مرثیه‌ای سرود بر زاد بی‌گاهت

و تلنگری نواخت بر خواب آلوده‌ترین عقربه سرخ ثانیه شمار

که بگوید تیک، تیک، تیک...

آنگاه بود که مردمان شهر صدای گریستن خواهرانت را شنیدند

میان عشق و هیاهو

که برایت اشک می‌ریختند/ اشک‌هایی آغشته به خون  به خیانت

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 1:6  توسط نوشت  | 

شاخه

 

شاخه ای رشد مضطرب
دلیل نور

ای خط پیچان سبز زای
ترجمان نور برای تاریک خیس ریشه ها

شاخه   همرقص بادهای مهاجر
ای کولی بی عبور
فرجام مویینه آوندهای مسافر
شاخه  ای پندار ذهن منشعب درخت
همنشین آبی های آسمان
آشیان خستگی های مرغان بی نام

ای بازوان پر گره/رازهای معطر
شاخه  موطن برگ های بی گناهی
شهریار  گل
گهواره شکوفه های نا کام

پنجه های چوبینت را  کدامین الهه بهار بوسه خواهد زد؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 0:10  توسط نوشت  | 

همیشه ام کو؟

 

ویرانه ها را همیشه هجوم رازها آکنده می کند

مرا آوار آوازهای  ویرانت

جغرافیای گم شده چشمهایم را به کدامین قاچاق عبورت مرز کنم؟

وقتی که وقتی نیست همیشه برای شیهه اسبهای گریزت/

هرچند که همیشه ام مشبک از رفت و آمدی نیامده شده باشد و

هرچند ویرانه ام در تاریخ عقیمش نزاییده بمیرد.

اینجا آسمان سرخ سرخ

با ابرهای پلید و سایه های سرگیجه

 با بعد های  هنوز خم بر حالاهای گم شده

و پل هایی که آن سرشان را بر قحطی رود ها فراموش کرده اند

دست بکش بر دستانم/بر نیایش های شیار شده

همیشه ام کو؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 1:19  توسط نوشت  |