شعر برای هانگزو و برکه هایش
چشم انداز پر جلال هذ یان را
بر قدم گاه نُه رنگ به نظاره خوابم برد
من و رنگها خوابیدیم و سرگردان تازه ترین انحنای شمایلی شدم:
جریان شیری مه بر شکنج های افسون شده آب
عبور گروهی ماهیان سرخ، در هاله ای از بی گناهی
و تصویر لرزان برگهایی عطرآگین بر برکه های سبزِ کف آلود
سبُکی در من زوزه کشان در جولان است و
جشن های بهجت زای تنهایی ام را به هیچ زیبایی نمی فروشم.
حتی فریاد زنی در تندیسش راهم پس مانده های باد با خود نمی برند....
و در غم انگیز ترین گوشه نمایشگاه،
تشکیلات رنگ ها گذار گنگ شان را در در قاب های مقابل
فقط نگاه،نگاه،نگاه ......
شرمگین خونی که در سرپنجه های ذهنم آرام نمی گیرد/
چشمانم چقدر بدهکار داستانهای نا تمام اند
شهر را باران رُفته است و
باز این منم،کنار برکه های فراموشی ، در جامه نوعروسان/ با دسته گلی
/خیره بر بازی آب و مه
دست در دست انتظار.
عبور سرخ ماهیان حباب،خطی منحنی بر آیینه آبها بر جای می گذارد
ونسیمی سرد آخرین تکه ها یم را بازی می دهد...
شادمانی کشف بی حجمِ طرحی نا تمام از تَن های باد،
در خطوطی پیچان میان سنگ و مه.
حباب بزرگ ، سایه سار بیدی بر جلبک های اسرار کنار برکه ها
ماهیان سوال و برکت
و این بار تجسد پر جلال هذیان های بادهای مرده/او در او جان می بازد
هانگزو! ای شهریار من
